1229117444pix2pix.org-12

پسرکی با دختر نابینایی دوست بود و او را عاشقانه دوست داشت . هر روز که میگذشت دختر به پسر عاشق میگفت : من از خدا فقط 2 تا چشم میخوام که تو را ببینم واین جمله را هر روز تکرار میکرد . بعد از مدتي به همديگر ازدواج كردند. پسر كه دختر را خيلي دوست داشت مي خواست هر طوري شده آرزوي دختر را برآورده كند. روزی يك نفر چشمان خود را به دختر هدیه داد وقتی دختر بینایی [...]

ارسال شده توسط amir0914 در ساعت Mar - 3 - 2012 ارسال دیدگاه خواندن مطلب کامل
كوهنورد

كوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود كند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا این كه هوا كاملا تاریك شد. به جز تاریكی هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا می‌رفت، در حالی كه چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر [...]

ارسال شده توسط amir0914 در ساعت Mar - 3 - 2012 ارسال دیدگاه خواندن مطلب کامل
شعر انوري

اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری معروف بهانوری ابیوردی و «حجّةالحق» از جملهٔ شاعران و دانشمندان ایرانی سده ۶ قمری در دوران سلجوقیان است. انوری استاد قصیده سرای شعر پارسی و آراسته به هنرهای خوش‌نویسی و موسیقی بوده‌است. او از دانش‌های ریاضیات، فلسفه و موسیقی بهره‌ور و در دستورات اخترشناسی به زبان خود مرجع بوده‌است. وجود گواه‌ها و نشانه‌هایی در شعر انوری سخن از آگاهی او از موسیقی دارد و همین امر برخی از پژوهندگان را برانگیخته تا او را موسیقی‌دانی تحصیل [...]

ارسال شده توسط amir0914 در ساعت Mar - 3 - 2012 ارسال دیدگاه خواندن مطلب کامل
دلقك

یک روز مردی پیش دکتر روانپزشک رفت و از او خواست دوایی برای افسردگی اش تجویز کند.روانپزشک گفت:به تو پیشنهاد میکنم به سیرک شهر بروی زیرا در آنجا دلقکی هست که همه مردم شهر را میخنداند.اگر برنامه های او را ببینی آنقدر می خندی که دیگر هیچ وقت احساس افسردگی نمیکنی! مرد آهی کشید و رفت.اما روانپزشک هیچ گاه نفهمید که آن مرد همان دلقک شهرش بود.

ارسال شده توسط amir0914 در ساعت Mar - 3 - 2012 ارسال دیدگاه خواندن مطلب کامل
زني در فرودگاه

شبی در فرود گاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز چندین ساعت به پروازش مانده بود . او برای گذراندن وقت به کتابفروشی فرودگاه رفت کتابی گرفت و سپس پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه نشست . او غرق مطالعه کتاب بود که ناگام متوجه مرد کنار دستی اش شد که بی هیچ شرم حیایی یکی دو تا از کلوچه های پاکت را برداشت و شروع به خوردن کرد . زن برای جلوگیری از بروز ناراحتی مساله [...]

ارسال شده توسط amir0914 در ساعت Mar - 3 - 2012 ارسال دیدگاه خواندن مطلب کامل
پيرمرد

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه یک آب نمای سنگی . پیرمرد از دختر پرسید : – غمگینی؟ – نه . – مطمئنی ؟ – نه . – چرا گریه می کنی ؟ – دوستام منو دوست ندارن . – چرا ؟ – جون قشنگ نیستم . – قبلا اینو به تو گفتن ؟ – نه . – ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم . – راست [...]

ارسال شده توسط amir0914 در ساعت Mar - 3 - 2012 ارسال دیدگاه خواندن مطلب کامل
    توجه : شما مي توانيد داستان ها و شعر هاي عاشقانه خود را از طريق عضو شدن در وب سايت يا فرستادن به ايميل من منتشر كنيد. ايميل من : amir0914@ymail.com
1229117444pix2pix.org-12

دختر كور و

پسرکی با دختر نابینایی دوست بود و او را عاشقانه ...

كوهنورد

كوهنورد

كوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود كند. پس از سال‌ها ...

شعر انوري

غزل عاشقان

اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری معروف بهانوری ابیوردی و «حجّةالحق» از ...

دلقك

دلقك

یک روز مردی پیش دکتر روانپزشک رفت و از او ...

زني در فرودگاه

زني در فرود

شبی در فرود گاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز ...

حمایت میکنیم از