پسرکی با دختر نابینایی دوست بود و او را عاشقانه دوست داشت . هر روز که میگذشت دختر به پسر عاشق میگفت : من از خدا فقط 2 تا چشم میخوام که تو را ببینم واین جمله را هر روز تکرار میکرد . بعد از مدتي به همديگر ازدواج كردند. پسر كه دختر را خيلي دوست داشت مي خواست هر طوري شده آرزوي دختر را برآورده كند.

روزی يك نفر چشمان خود را به دختر هدیه داد

وقتی دختر بینایی خود را به دست آورد با چهره پسر مواجه شد كه او هم كور است . به پسر گفت : برو دیگه نمیخوام ببینمت

پسر در جواب گفت : من میرم ولی مواظب چشمام باش

amir0914 On مارس - 3 - 2012

مطالب مرتبط

  • No related posts found

پاسخ دادن


    توجه : شما مي توانيد داستان ها و شعر هاي عاشقانه خود را از طريق عضو شدن در وب سايت يا فرستادن به ايميل من منتشر كنيد. ايميل من : amir0914@ymail.com
1229117444pix2pix.org-12

دختر كور و

پسرکی با دختر نابینایی دوست بود و او را عاشقانه ...

كوهنورد

كوهنورد

كوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود كند. پس از سال‌ها ...

شعر انوري

غزل عاشقان

اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری معروف بهانوری ابیوردی و «حجّةالحق» از ...

دلقك

دلقك

یک روز مردی پیش دکتر روانپزشک رفت و از او ...

زني در فرودگاه

زني در فرود

شبی در فرود گاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز ...

حمایت میکنیم از